بعد از روزها یک تلخ شعر
هذیان تلخی شده است دنیا
زاییده تبهای خدای
...
به گهواره زمین که بغض شدیم
خواستیم پا دراز کنیم
از گلیم گلومان
به جای شیشه
شعر در دهانمان نهاد
...
خونمان در شیشه
تب سنج اختراع شد!!!
برای ۲۲ خرداد تولد تلخ شناسنامه ای این سالم
...
ستون
ستون
استخوانهایم
صدای لرزیدن می دهد
انگار خسته ای
چنگ بر دیواره گلوییم می ساید
تا بالا یایید
استخاره کنان
زنده باد
مرده باد
بگویید.
**
شب تلخ
سکوت در ته فنجان شب..
**
فال دوباره
خواب و
خرگوش آمده است!
سلام !این شاید دومین غزل من باشه پس به این دید بخونیدش...
تقدیم به استاد نازنینم باران که آموخت دریایم...
وقتی برای مزرعه باران نداشتیم
حتی به چشم های خود ایمان نداشتیم
هر روز با چراغ خودش بود شیخ ما
ما توی این سکانس که شیطان نداشتیم
ایمان و فقر وصله ی ناجور زندگی
آنجا که سفره بود ولی نان نداشتیم
یک روز خوش ز قافله ی روزها رسید
دیگر برای این به خدا جان نداشتیم.
...
خانه ام
میراثی از کلاغان هزار ساله است.
نوازش میکند اسکلتم را
ردپای موریانه ها!
رمه گم کرده ای که
میراث خوارگندم های آفت زده تقدیراست!
هیزم اجاق مرگ می شود
عصای بی معجزه چشمانم!
تیتراژ آغاز
لطفا خودتان آهنگ بیداد استاد شجریان را گوش کنید
دست اندکاران این سریال اعم از کارگردان تهیه کننده بازیگران و...
بازیگران:
نقش اول : خدا
نقش دوم: خدا
نقش سوم: خدا
نقش آخر : بشر
تهیه کننده : یک خطیب بیهوده از عصر باستان تقدیر!!!
کارگردان : خدا
دستیار کارگردان: تقدیر(قسمت)
ناظر پخش: دینی که هرگز نشناختمش
موسیقی: صدای خرد شدن استخوان اعتقاداتم زیر چرخ فلک!
خواننده: نای بی نای من
قسمت هایی ازپشت صحنه
۱-
۸ ساله بودم و عاشقانه با صدای اذان به وجد می آمدم وسوی مسجد می شدم اما هیچ گاه فرصت ندادند از صف اول با خدا حرف بزنم...
۲-
۱۸ ساله بودم و از کسانی که با وجد سوی مسجد می شدند خنده ام میگرفت...من در تنهایی حیات خلوت ذهنم با خداچای نوشیدم...
تیتراژ پایان:
آهنگ یار دبستانی(فقط فقط با صدای فریدون فروغی)را گوش کنید...بی ربطی اش رابه بی ربطی دنیا و آدمهایش ببخشید.
این قسمت : خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین!
تیتراژ آغاز:
سلام
خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید به این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار!
قسمت آخر پلان پایانی:
برداشت اول و آخر
دوربین
صدا
نور
همه سالهاست حرکت کرده اند...
چون کشیشی در کلیسای زندگی ام می ایستم .پدر!پدر تمام آبها!پدر تمامسنگها و علفها! من اعتراف میکنم که((نیستی آنگونه دیگران می پندارند هستی و به من آموخته اند که هستی))
مرا به خاطر ایمان به نبودنت ببخش!!!
تیتراژپایان
داد خود را به بیدادگاه خود آوردم
همین!!!
نه
نه
به کفر من نترس!
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم...
*هر دو شعر از زنده یاد حسین پناهی
**در قسمت بعدی پشت صحنه این سریال را خواهید دید و عوامل دست اندر کار!
***از همه شما که با آمدن و نیامدن نظر دادن و ندادن مشوقم بودید تشکر میکنم!
****نخواستم این سریال نود قسمتی باشد ورنه این قصه سر دراز دارد!
سریال تبارشناسی خدا از زبان یک خطیب
قسمت دوم
تیتراژ آغاز:
من _کودک_خدا_گم شد
هو ال...
- سلام کجایی؟
- همین جا...
- کجا؟
- نخ بادبادکتم...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- باد برد...
بچه بودم و خدا در هیئت پدر بزرگی بود که هر بارشیشه میشکستم , اسباب بازی ام را خراب می کردم , لباس مهمانی ام را کثیف می کردم , با پسر همسایه بازی می کردم و... آنقدر از او می ترساندنم که شبها کابوس شلاق و عصای آتشینش راحتم نمی گذاشت.
...
(پیام بازرگانی : این یک تبلیغ نیست واقعیت است, ایمان می فروشیم صد در صد تضمینی ,اگر نخرید درآخرت پشیمان می شوید...
انجمن مقربین مخصوص درگاه الهی)
گفتم ترس از پدربزرگ راحتم نمی گذاشت پس بهتر دیدم نخ بادبادک ایمانم را به دست باد تقدیر بدهم!
تیتراژ پایان:
بعثت
... و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را,
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی ,
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم ,نوش کنیم.
زنده یاد حسین پناهی
سریال تبارشناسی خدا از زبان یک خطیب
قسمت اول
شناسنامه(تیتراژآغاز) :
قصه از اینجا شروع... نمی دانم
هو ال...
تمام مصیبت های بشر از آنجا آغاز می شود که نمی تواند در یک اتاق, تنها و در سکوت بنشیند .
نمی دانم این سخن را کجا یا از که شنیده ام, اما نیک می دانم که مصیبت من از آنجا آغاز شد که : در اتاق فکرم تنها و در سکوت گرد گرفته ای مفهوم خدا نشسته بود و انسان هیچ معنایی نداشت , کورکورانه ایمان داشتم (گرچه اکنون به همان ایمان نیازمندم).
خدا درمن عصیان کرد واین مقدمه ای شد تا تلاش کنم خدا را بشناسم , منتظر معجزه نماندم ,راه افتادم. سنگ اعتقادات جهالت مآبانه در راهم بسیار بود و پای شناخت من لنگ, اما آرام نشستن با عصیان موافق نبود . آغاز کردم ...
گاه آنقدر در فکر درد کشیدم که موهایم پیر شد , گاه آنقدر شوق یافتم که چشمانم کودکی گستاخ...
این مقدمه تبارشناسی خدا بود در من...
پایان قسمت اول.
این شعر هم برای آهنگ تیتراژ پایان
قناری گفت : کره ی ما
کره ی قفس ها با میله های زرین وچینه دان چینی.
ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی
تعبیر کرد
که هر بهار متبلور می شود.
کرکس گفت : سیاره من
سیاره بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند.
کوسه گفت:زمین
سفره برکت خیز اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود.
زنده یاد احمد شاملو
هو الشاعر
...
من از این آبهای کدر بی رونق بیزارم
وقتی
دماغ خدا درازترمیشود
و دروغی مرا به این تنگ وا می دارد
رودها همیشه به دریا نمی رسند!!!
هو الشاعر

چه میهمانان بی دردسری هستند
مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی
دلی را !
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت...
زنده یاد حسین پناهی


